هفته چهاردهم
عزیز دل مادر!

14 هفته گذشت و من لحظه به لحظه منتظر روزیم که تکون بخوری، که بودنت رو حس کنم، که بتونم باهات حرف بزنم، که بفهمم دختری یا پسر، نه این که فرقی برام داشته باشه ، سالم بودنت از هر چی مهم تره، دلم میخواد وقتی باهات حرف بزنم بدونم که بهت بگم دختر نازم یا پسر گلم، سالم باش مامانی، موهات هم فر فری نباشه، باشه؟ !!!!!!!!!!
( من موی فرفری دوست ندارم، خدا جون ببخشید، فقط همین یه دونه رو به من ببخش)
هنوز تو استراحتم، کمر دردم شدید شده و اذیتم میکنه، تمام روز و شب خوابیدن به پهلو خیلی سخته، مخصوصا برای من با این کمر درد حادی که دارم، جدیدا ماهیچه های ساق پام درد می گیره و این هم بالشتی که برای راحتی دور و برمه هم کار ساز نیست. بابایی هم حسابی خسته شده اما به روش نمی آره، از سر کار که بر می گرده باید به نهالستانش سر بزنه و تو این گرمای شدید مواظب باشه خاک نهال ها خشک نشه، بعد بیاد خونه و به کارهای خونه برسه، شام درست کنه و برای نهار من هم غذا بزاره، ظرف بشوره، گردگیری و جارو کشی کنه، لباس بشوره و اتو کنه و ...
، البته از حق نگذریم با یه کم ارفاق ایشون حسابی کار بلد هستند و خیلی زیاد حرص نمی دند، هر چند به من که هیچ وقت نمی رسه.gif)
.gif)
اما خبرهای مهم این هفته:
اول این که مامان ناهید و خاله لاله و نیکی و هستی و دایی مجید تشریف آوردند، نیکی جون ماه شده، قیافه اش عوض شده، شبیه هستی جون نیست. سر فرصت عکسهای جدیدش رو برات میزارم، تو بین ذوق همه قیافه نیکا دیدنیه، انگار یه موجود جدید کشف کرده، یواشکی بهش دست میزنه و اگه مواظب نباشیم یهو میخواد بغلش کنه، نیکای یک سال و 10 ماهه خیلی مهربونه، جوری ذوق می کنه که همه خوششون میاد، از شکلاتی که براش خریده بودن یکی رو گذاشت برای نیکی، بهش می گفتیم بخور می گفت "نه نی نی"، یعنی مال نی نی ایه ، عاشق هر سه تا خواهرزاده نازمم
. وقتی مامان ناهید و بقیه میخواستن نیکی رو بغل کنن ، نیکا حسودی می کرد، فدای نازش بشم من
.
.gif)
27 خرداد رفتم دکتر و دوباره چکم کرد و گفت تا 16 تیر استراحت کنم
، بابایی با کلی خجالت اومد تو اتاق دکتر که صدای قلبت رو بشنوه اما نشد، به دلایلی بابایی مجبور شد بره بیرون تا دکتر کار یه مریض اظطراری رو راه بندازه اما دوباره نیومد که صدای قلبت رو بشنوه، خیلی دوست داره و بهش حق هم میدم ، من که هر بار میشنوم ذوق می کنم و بغضم می گیره. از حالا منتظر 16 تیره که موقع سونو بیاد و صدای قلب نازت رو بشنوه.
مامان ناهید دستور داد بابایی منو بهش تحویل بده، از دکتر که بر می گشتیم رفتیم اونجا، مامان ناهید بقیه چند ساعتی بود رسیده بودند، کادوی نیکی جون رو دادیم و به دستور مامان ناهید من هم موندگار شدم، البته فقط همون یک شب رو موندم چون هم خیلی شلوغ بود و هم گرم، با این که کولر یک سره روشن بود اما با اون شلوغی و رفت و آمد خونه به اندازه ای که برای من لازم بود خنک نمی شد، من گرمایی هم از وقتی تو اومدی چندین برابر گرمایی تر شدم، تمام شب بیدار بودم و از گرما و کمر درد نخوابیدم، صبح مامان ناهید رو قانع کردم که برگردم خونه خودم، البته با کلی قول که از جام تکون نخورم.
جمعه و یک شنبه مسابقه والیبال ایران و ایتالیا بود که هر دو رو ایبران برد و 6 امتیاز گرفت، خیلی مسابقه جالب و قشنگی بود، کلی کیف کردم. تمام روزهای این هفته رو برای سلامتی تو دعا کردم و با تمام سختی این دراز کشیدن و استراحت کردن و این کمردرد کشنده ، حاضرم درد بیشتر رو هم برای سلامت بودنت تحمل کنم، دوست دارم مامانی، برای دل من و بابایی سالم بمون!!!!


هفته چهاردهم
